من با کانونها قبل از بعهده گرفتن کانون پیام زیتون رابطه ای نداشتم ولی فعالیت آنها را دنبال می کردم بخصوص فعالیت « آوای هنر» که کانون قوی ای بود و همچنین ادبی، بعد از گرفتن کانون پیام زیتون سعی کردم در اکثر جلسات شورا شرکت کنم؛ اواخر سال 83-84 دبیر شورا صادق ضیغمی بود
در اوایل سال 84-85 دوران یکساله اش تمام شد و شورا محمد حسن مبینی زاده از بچه های کانون قرآن و عترت را به عنوان دبیر انتخاب کرد
نکته ای که بهتر است همین جا داخل پرانتز بگویم در مورد اوضاع کانون قران و عترت است، قبل از آمدن راونجی، مسئول امور کانونها آقای اسدتاش بود که رئیس دفتر قرآن و عترت دانشگاه هم بوده و هست اما با آمدن راونجی و بخصوص علیزاده و نبود رابطه خوب بین وی و این دو، کانون قرآن و عترت آرام آرام و بخصوص با رفتن مبینی زاده از شورای هماهنگی، دانشگاهی شد؛ یعنی بجای آنکه متولی آن و اداره کنندگان آن دانشجویان باشند دانشگاه شد و فعالیتهای آن روتین و کلیشه ای شد.
بگذریم؛ بعد از انتخاب مبینی زاده چون تازه راونجی آمده بود دخالتی نکرد خب راونجی کار کانونها را تقویت کرد و در دوره مبینی زاده کانونها فعال شدند و کانونهای جدیدی آمد
در این دوره یکساله که راونجی با آمال و آرمان زیادی وارد عمل شده بود تقریبا در این زمینه خوب عمل کرد اما روی بعضی ها دست گذاشت از جمله این افراد تیم کانون ادبی بود که نشریه سیاق را چاپ می کرد
قضیه کانون ادبی را بهتر است از اواخر سال 83-84 شروع کنم:
بارها شده بود بین راونجی که آن زمان سرباز حوزه بود و همچنین فرزادیان رئیس وقت حوزه و مجد و تیم کانون ادبی سر بعضی مسایل سلیقه ای و همچنین بعضی مراسمات که کانون ادبی برگزار می کرد اختلاف پیش می آمد و حتی یکبار تا نزدیکی دعوای لفظی پیش رفته بودند
از طرف دیگر فرزادیان و تیمش در صحبتهایی که بعدها یعنی در جلساتی که نیرو برای انتخابات شورای صنفی 84 جمع می کردند گفتند که استاد جعفری مدیر دانشجویی وقت و دکتر سلطانی نژاد به بسیج کمک نمی کنند ولی به کانونها مثل کانون ادبی کمک و رسیدگی می کنند؛ هر چند این مساله را نمی توانم تایید یا تکذیب کنم
علی ای حال این مباحث باعث یک سلسله حرکاتی علیه کانون ادبی و آقای مجد شد ازآن جمله گرفتن یک عکس از یک طراحی با مداد از صورت یک دختر( ناشناس) که در نمایشگاه آثار کانونها به نمایش درآمده بود و همچنین جمع کردن امضا در آن جلسه ( در مورد انتخابات شورای صنفی) که از قضا من در آن حضور داشتم بود که البته بسیاری ناآگاهانه آن را امضا کردند ولی من بعد از مطالعه از امضای آن امتناع ورزیدم
در نتیجه این اعمال آقای قاضی نسبت به شایعات و گفته ها علیه آقای مجد اقدام کرد و حتی مثل یک مدیر مدرسه با پدر آقای مجد به صورت تلفنی صحبت کرد ( بنا بر گفته آقای مجد)........
![]()
.... يكي ديگر از كارها يادواره هجرت سرخ بود كه ما در جلسه شوراي كانون آن را تصويب كرديم و با بسيج برگزار كردم و پايگاه بروجردي ويژه نامه زد، كانونها را هم درگير كردم كه كانون «دنياي مجازي» براي ما يك وبلاگ زد و كانون پيام زيتون مسابقه كتابخواني و همچنين هيئت را وارد كردم و روز شهادت حضرت معصومه (س) كه با شهادت شهيد ابراهيمي يكي شده بود را در گلزار شهداي قم مراسم گرفتيم، تربيت بدني را هم درگير كردم و نام جام فوتسال آنها به شهيد ابراهيمي تغيير كرد لذا فكر نمي كنم تا الان يك همچين كار چند ارگانه در دانشگاه انجام شده باشد و بالاخره در ۲۴/۲/۸۵ يادواره برگزار شد و از مهمترين افراد كه سخنراني كردند دكترهدايتخواه نماينده ياسوج و حجت الاسلام احمد پناهيان بود.
مشكلات عديده اي بود از بي اعتمادي ها گرفته تا پول؛ بسيج كه ۱۰۰ هزار تومن كمتر داد؛ دانشگاه و جعفر تبار (شاهد و ايثارگر) نيز به همه قولهايشان در مورد كمك مالي عمل نكردند و خلفي دست راست من ۴۰۰ هزار تومان پول خرج كرد كه حدود يك ترم بعد وصول شد از طرف ديگر در اهداف و برنامه هم دخالت مي كردند و خلاصه سنگ اندازي كم نبود جمله اي كه در هنگام گزارش كار در روز يادواره گفتم واقعا صحت داشت من گفتم: « اگر اين يادواره برگزار شد از او بود كه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته است نه ازما و هر چه ضعف است از ماست و ياراني كه چشم ياري داشتيم و غلط بود آنچه مي پنداشتيم»
![]()
در اواخر سال ۸۴-۸۵ تلاشهايم را براي گرفتن اتاق مجزا كه حدود يك ترم بود دنبال مي كردم سرعت دادم؛ براي اتاق مجزا من حدود ۱۰ نامه به راونجي، عليزاده و مبيني زاده نوشتم ولي نتيجه اي نداد.
در ترم اول سال ۸۵-۸۶ نيز يك مراسم براي روز قدس برگزار كرديم و آن تحت عنوان«چرا فلسطين؟» با حضور دكتر رويوران برگزار شد. اما يك كار اساسي كه صورت گرفت نتيجه دادن تلاشها براي گرفتن اتاق مجزا بود كه بعد از نامه من به دكتر دانش شهركي نتيجه داد و اتاق ۲۱۲ خوابگاه يك را به ما دادند؛ من خودم شخصا فرغون بردم و اتاق كه كارگاه خراطي بود را خالي كردم، تميز كردم و تمام كتابها را و قفسه ها را از بلوك ۱۶ به خوابگاه يك آوردم و كتابها را ترتيب دادم و شروع كردم به عضو گيري اساسي و امانت دادن كتاب؛ از ديگر كارهايي كه كردم اين بود كه سيد محمد مهدي هاشمي را كه از بچه هايي عمران بود را ترغييب كردم تا كار كانون را برعهده بگيرد و اين كار را كرد
آخرين كاري که كردم نامه زدم به قاضي و پيشنهاد نام گزاري بلوك هاي ۱۵و ۱۶ به ترتيب به نام شهيد ابراهيمي و شهيد بروجردي را دادم كه تا الان هيچ اقدامي نكرده اند علتش هم اين است كه ان قلت زياد مي كنند؛ حميدي روابط عمومي از يك طرف، جعفر تبار شاهد و ايثارگر از يك طرف، راونجي، رحمدل و حتي نهاد همه ان قلت دارند ولي كاري به اين سادگي را انجام نمي دهند
بعد از دادن اين نامه از ناراحتي دكتر دانش شهركي در اين مورد مطلع شدم و رفتم و گفتم كه دليل اصلي من اين بودكه: بعد يادواره راونجي يك بار درآمد و گفت قرار داريم از اين به بعد هر سال يك يادواره برگزار كنيم من نيش خند زدم او ناراحت شد و گفت نه ما حتما اين كار را مي كنيم من گفتم كه از خدايم است؛ اما اينها در سال گذشته هيچ كاري نكرده اند و من خواستم يادي كنم و بگويم شايد شما خواب باشيد بدانيد كه ما حواسمان هست و دنبال زنده كردن ياد شهداييم.
علي اي حال با فارغ التحصيلي كار من از نظر اجرايي با كانون تمام شد اما ناگاه بعد آمدن هاشمي شنيدم كه اتاق كانون را گرفته اند قفل آن را عوض كرده اند و حتي گفته اند مي خواهيم كانون را تعطيل كنيم دليل اين كار چه بود؟ من حدس مي زنم كه راونجي و عليزاده از اصرار من ناراحت بودند بخصوص از نامه من به دانش شهركي، اما با دادن اتاق به من با يك تير دو نشان زدند اول اينكه كارگاه خراطي « ناصر شهسواري» را برچيدند و ثانيا اينكه من را ساكت كردند و با رفتن من دوباره آنجا را گرفتند البته با پيگيري من و تلاش بسيار هاشمي اتاق را نيمه برگرداندند يعني آن را با خانه فرهنگ يكي كردند كه البته قرار است به زودي به اتاق سابق در بلوك ۱۶ برگرديم
كانون پيام زيتون را مي توان قديمي ترين كانون دانشگاه ناميد كانوني كه در سال 1379 توسط گروهي به رهبري داوود فياضي تاسيس شد اين كانون اولين اتاقش در زير پله ساختمان اداري يعني اتاق فعلي آقاي شفيعي بوده است
علي اي حال ترم اول (بهمن 81-82) زياد كانون پيام زيتون را نمي شناختم و تا آغاز ترم بهمن 82-83 با آن زياد آشنا نبودم اما يكبار سيد ابراهيم پيشكار در سرويس دانشگاه من را با مسعود پيله ور دبير وقت كانون آشنا كرد و ما با هم صحبت كرديم در آن ترم بعضا وي را مي ديدم همچنين آنها در نمايشگاه جانبي حديث شمع (شهيد چمران) غرفه داشتند.
اواخر سال 82-83 پيله ور از من خواست تا در انتخابات شوراي مركزي كانون شركت كنم و من هم قبول كردم و در آن انتخابات عضو علي البدل كانون شدم. سال 83-84 فعاليتهاي آنان كم شد چون اكثر بچه هاي كانون رشته رياضي بودند و درسهاشون نگذاشت تا فعاليت كنند. اواخر سال 83-84 جلسات هفتگي شان را قوي تر كردند و آرام آرام من جدي تر وارد شدم و خودم برگزاري جلسات هفتگي را بر عهده گرفتم و قرار بود انتخابات برگزار بشود كه من جلوگيري كردم و كاملا كانون را كه آن وقت دوباره توسط پيله ور اداره مي شد از او گرفتم و در همان سال در جلسات شوراي هماهنگي كانونها شركت كردم، بيانيه دادم و ليست برنامه هاي ترم بعد را هم اعلام كردم
در سال 84-85 با آمدن راونجي با وي و آقاي ابراهيمي كه قبل از عليزاده مسئول امور كانونها بود صحبت هاي زيادي كرديم و در اين بين براي روز قدس آن سال آماده شديم؛ من قصد داشتم برنامه با عنوان « خاورميانه پس از خروج از غزه» با حضور دكتر عباسي برگزار كنم اما بعد از قضاياي سخنراني دكتر عباسي از راونجي تا حراست همه مي ترسيدند تا تاييد كنند كه او بيايد و مي گفتند بايد قاضي تاييد كند من هم پيش قاضي رفتم اول آرام با او صحبت مي كردم و او جواب سر بالا داد بعد از مدتي از من اصرار و از او انكار که ناگهان با تندي وحشتناكي گفت نه بعد از آن يكي ديگر از بچه ها را فرستادم قاضي را نرم كرده بود ولي در آخر سر به او هم نه گفته بود؛ گفته بود كه با دعوت از او من بايد جوابگوي يك عده در قم باشم و شما كه جواب نبايد بدهيد. حالا اين افراد چه كساني بوده و هستند ا... اعلم
علي اي حال براي روز قدس فقط بيانيه صادر كرديم در ادامه من 7 نفر از كساني را كه مي شناختم و ابراز تمايل كرده بودند را به عضويت شورايي مركزي دعوت و منصوب كردم كه «اسماعل نادري»، «حامد كرد» و «محمد ضيايي» از آن جمله اند.
ترم اول آن سال فعاليت خاصي نكرديم و در اواخر آن ترم بود كه به بهانه اينكه كانون هلال احمر كه ما با هم در يك اتاق بوديم اتاق مجزا بايد داشته باشد ما را از آن اتاق خارج كردند در اواخر آن ترم و اوايل ترم دوم 84-85 سه كار ويژه كرديم 2 ويژه نامه چاپ كرديم در مورد مرگ شارون و ديگري به نام « از سلمان رشدي تا يولدن پوستن» در مورد اهانت به پيامبر اكرم (ص)و كار ديگر پخش شيريني به مناسبت پيروزي حماس بود.
جالب بود كه بعد از ويژه نامه در مورد مرگ شارون بسياري وقتي من را مي ديدند در مورد مرگ شارون مي پرسيدند و كاملا جدي مي پرسيدند : راستي بالاخره شارون مرد؟!
در ترم دوم آن سال دو كار براي كانون پيام زيتون انجام دادم؛ اولي پخش يكي از فيلمهاي «پايان دوران» تحت عنوان «نگاهي از باب هاليوود به آخر الزمان » بود كه يك تجربه ايي دارد كه بد نيست بگويم: همانطور كه مي دانيد بايد سالن را پيش آقاي شفيعي ذخيره كرد و ما هم كرده بوديم بعد روز موعود فيلم را به او داديم تا او پخش كند اما او گفت كه مجوز ندارد گفتم يعني چه اين برنامه از تلويزيون پخش شده گفت كه ممكن است فيلمي از تلويزيون پخش شود ولي دانشگاه تاييد نكند لذا ما دنبال افتاديم كه تاييديه بگيريم نيم ساعت دويديم و دست آخر فهميديم كه آقاي شفيعي اشتباه كرده و قانون ملغي شده و يكي از مشكلات عديده ما در فعاليت دانشجويي دخالت همينها در كار ما بود.....
.... تابستان 84 من با تعهد به فعاليت در بسيج به اردوي تكميلي در طرح ولايت رفتم و شهريور متوجه شديم كه بله! آقاي فرزاديان مدير دانشجويي شده و راونجي كه سرباز حوزه بود به عنوان مدير فرهنگي منصوب شده است.
از مدتها قبل ما بدنبال فرصتي بوديم كه در نشريه از عملكرد فرزاديان در بسيج انتقاد كنيم اما بحث انتخابات اجازه نمي داد اما با رفتن فرزاديان كه ما او را براي بسيج هم لايق نمي دانستيم چه برسد به مديريت دانشجويي، از مديريت او در بسيج انتقاد كرديم و بروز آن در نشريه شماره ۵ هويت مقاله اي با عنوان « پر كاهي تقديم آستان الهي» شد كه از آن به بعد مدتها بچه هاي بسيج و راونجي كه باهاش زياد رابطه داشتم من را با عنوان « اسلاميان بروكراسي» خطاب مي كردند.
نكته اي كه فراموش كردم بگم قضيه تلاش بچه ها در تابستان براي مسئوليت «داوود بوستانه» بر حوزه بود؛ داوود شخصيت نيمه كاريزمايي بود با اخلاق و همان سال دبير شوراي صنفي شد و اصلا يكي از دلايل پيروزي ائتلاف خادمين او بود و بچه ها مي خواستند بعد از فرزاديان كه حالا درسش تمام شده، داوود تحولي در بسيج انجام بدهد اما مشكل اين بود كه تا آن زمان داوود در بسيج عضو عادي هم نبود چه برسد فعال و من يكبار به حامدي كنايه وار گفتم كه شما مي خواهيد احمدي نژادي را منصوب كنيد در حالي كه احمدي نژاد انتخاب شده نه انتصاب و معلوم بود كه ناحيه رحمدل را كه بسيجي نمونه هم شده بود به بوستانه كه حتي عضو عادي هم نبود ترجيح مي دهد. بالاخره با تمام تلاشها و بعضي كارهاي زيركانه فرزاديان؛ تلاشها عقيم ماند.
علي اي حال بعد ازمقاله ما در شماره ۵ هويت رودررويي بسيج با هويت شروع شد البته هم ما و هم بسيج سعي مي كرديم آنرا كنترل كنيم؛ بعد از مقاله، داوود بوستانه كه رحمدل او را مسئول فرهنگي بسيج كرده بود؛ آمد و گفت بياييد اتاق رحمدل ما هم به اين بهانه كه شايد رحمدل مي خواهد قول تحولات در بسيج بدهد رفتيم؛ من، سيد پیشكار، حامدي، پورركني، بوستانه و رحمدل و يكي دو نفر ديگر در اتاق بوديم جلسه برخلاف تصور ما انتقادي شد و ما هم جواب محكمي داديم
به رحمدل و دوستان گفتم كه ما بايد زودتر از فرزاديان انتقاد مي كرديم اما نمي شد و بوستانه كه براي رفع اختلافات جلسه را تشكيل داده بود به نتيجه اي نرسيد.
به هر حال جلسه تمام شد آنها در طنين از خود دفاع كردند. بعد يك روزي رحمدل از من خواست كه به اتاقش بروم و در آنجا نامه اي داد كه جوابيه غير رسمي بود و البته توهينهايي هم از جمله بي اخلاقي، عقده گشايي و ... به تيم نشريه كرده بودند لذا ما هم در دو قالب كلام آقا و خبر در شماره ۶و۷ نامه آنان را جواب دادیم كه خيلي ها از جمله بچه هاي هيئت از آن استقبال كردند؛ اما آنان پس از اين مساله جواب توهين آميزي در شماره ۱۰ يا ۱۱ طنين منتشر كردند كه نه تنها به هويت بلكه به عدالتخواهي هم توهين كردند خيلي ها گفتند جواب بدهيد ما هم اول همين قصد را داشتيم اما به چند دليل جواب نداديم از جمله كشدار شدن قضيه، امكان خارج شدن موضوع از دست ما و همچنين پيغام و پسغامهايي كه مي گفتند رحمدل را حراست بسيج يا دانشگاه مجبور كرده كه اينگونه بنويسد و ممكن است حراست ما را اذيت كند.
اما من تعهدي هم به بسيج داشتم يك ماه مشهد طرح ولايت تكميلي بودم و بايد كار مي كردم و لذا طرح يادواره هجرت سرخ (شهيد ابراهيمي) را دادم علاوه بر اينكه در اردوي جنوب ۸۴ هم كمك كردم.
![]()
من اين طرح را از طرف پيام زيتون آوردم بسيج را درگير كردم اما مشكلات هم كم نبود از بي اعتمادي رحمدل به من كه هر وقت براي فعاليت در حوزه بودم حتما خودش يا يكي از دوستانش را مي فرستاد تا به نوعي با من باشند و مواظب من باشند و در همچنین مورد پول هم سخت گرفتند (كه مفصلا بعدا در مورد آن خواهم نوشت)
بعد از يادواره كاري به كار بسيج نداشتم ولي كار آنها را دنبال مي كردم در اين اواخر كار به جايي رسيده بود كه آقای قاضي هم صدايش درآمده بود
به هر حال امروزه اصلي ترين راه حل بسيج دانشگاه قم براي بازگشت به فعاليتهاي دوران خوش و حتي بهتر از آن چندين مورد است از جمله : ۱. بازگشت به اصالت بسيجي كه ما در مقاله « پر كاهي تقديم به آستان الهي» بخشي از آن را بيان كرديم [می توانید با کلیک بر ۱ و ۲ آن مقاله را بخوانید] ۲. خروج بسيج از بروكراسي كه هم از طرف ناحيه و هم از طرف دانشگاه به آن تحميل مي شود و هم فرزاديان و هم رحمدل آن را اجرا كرده اند ۳. خروج بچه هاي بسيج از محافظه كاري و ورود به فاز عدالتخواهي و مطالبه ۴. استقلال عمل بسيج و پايگاههاي آن و در نهايت مطالعه بالاي دانشجويان بسيجي و ..... .
.... مهر سال ۸۳-۸۴ كه آمديم دانشگاه متوجه شديم غلام از بسيج رفته و فرزاديان مسئول حوزه شده، آن موقع پيگيري كرديم ببينيم چي شده كه متوجه شديم غلام به سرباز حوزه گفته به حامدي بگيد جاي من باشه تا من بيايم اما سرباز حوزه به اشتباه گفته بود غلام مي خواهد از حوزه برود و حامدي جاي او را بگيرد؛ حامدي هم محكم رد كرده بود غلام گفته بود اگر حامدي قبول نكرد به فرزاديان بگو و سرباز حوزه همانطور كه به حامدي گفته بود به فرزاديان هم گفته بود و فرزاديان هم قبول كرده بود لذا حوزه سر يك سوء تفاهم و تعارف به دست فرزاديان افتاد و اگر حامدي 2 ماهي تحمل مي كرد شاید بسيج اين مشكلاتي كه امروز دارد نداشت.
خلاصه فرزاديان مسئول حوزه شد ابتدا بچه ها به دو دليل از كار با فرزاديان سر باز زدند يكي اينكه از كار سنگين و اذيتهاي دانشگاه كه بر دوش آنان بود بخصوص در يادواره شهيد چمران دوري جستند ديگري اينكه روش كار فرزاديان يك روش كار محافظه كارانه بود كه بچه ها آن را براي بسيج مضر مي دانستند حتي يكبار رحمدل كه خب هميشه با فرزاديان بود و ركتر از او بود جلوي من و سيد پيشكار را گرفت و گفت كه چرا به بسيج كمك نمي كنيد و خب ما هم هويت را بهانه كرديم و البته واقعيت هم همين بود بخصوص بعد از استقبال از شماره يك، ما و بخصوص من براي ادامه كار هويت برنامه ريزي مي كرديم
اما يك مساله رويداد، «بينش» نشريه اي كه در نبود انجمن اسلامي غوغا كرده بود، بعلاوه صحبت بچه ها با فرزاديان ما را دوباره به بسيج برگرداند البته من كمتر؛ در اين دوران هم بسيج فعاليتهاي خوب انجام داد اما فقط ۳ ماه طول كشيد و بعد از يك طرف تب بينش خوابيد و از طرف ديگر بروكراسي فرزاديان و انتقال كارها از پايگاههاي بروجردي و مهديه به حوزه بچه ها را خسته كرد كار تا جايي بالا گرفته بود كه فرزاديان بچه ها را تهديد به توبيخ كرده بود آن هم در بسيج كه بايد هر مشكلي با محبت حل شود
خلاصه بچه ها از بسيج خارج شدند و آخرين كاري كه در دوران فرزاديان ما تيم ۵ نفر انجام داديم كه البته باز من تداركاتچي و آچار فرانسه بودم؛ اردوي جنوب ۸۳ بود كه با قطار رفتيم و برنامه ريزي ۳ ماهه داشت و يكي از بياد ماندني ترين اردوهاي جنوب شد كه هنوز بچه هاي آن اردو مثل راعي و قاسمي در دانشگاه هستند.
بعد از اردوي جنوب ماتقريبا از بسيج كناره گرفتيم و در اوج انتخابات رياست جمهوري من و بچه ها در حد وسعمان با هويت جولان مي داديم و بسيج و نهاد و فرهنگي تعطيل بودند. يكي از كارهايي كه در ارديبهشت ۸۴ فرزاديان انجام داد جمع كردن ورودي هاي جديد ۸۳ همراه با عده اي ديگر براي شركت در انتخابات شوراي صنفي بود كه ائتلاف « خادمين دانشجو» لقب گرفت[بعدا مفصل در مورد شورای صنفی صحبت خواهم کرد] و خيلي از آبروي بسيج براي آنها مايه گذاشت و حتي بعضي ها مي گويند كه از پول بسيج هم براي آنان خرج كرد كه البته اكثر بچه هاي شورا مي گفتند هر خرجي كه كردند ما پس داديم يك نكته ديگري هم كه بعضي از اعضاي شوراي صنفي بعدها گفتند اين بود كه فرزاديان با علم به اينكه در آينده مدير دانشجويي خواهد شد اين كار را كرده است كه بعيد است و ا... اعلم. .........
سال ۸۱ كه من در دانشگاه قبول شدم ورودي بهمن بودم برخلاف همه دانشگاهها كه روزانه ها را ورودي مهر و شبانه ها را ورودي بهمن قرار مي دهند. لذا ۳-۴ ماه الاف بودم و در اين مدت با بسيج دانشگاه تهران آشنا شدم آنجا همه فعال بودند و همين شد كه من بلافاصله بعد از ورود به دانشگاه به عضويت بسيج درآمدم تاريخ دقيق عضويت من در بسيج ۳/۱۲/۸۱ بود يعني فقط دو هفته بعد از ورود به دانشگاه؛ اساسا با ديد كار در بسيج و كار فرهنگي در دانشگاه وارد شده بودم.
در آن زمان فرزاديان (ممشلي) مسئول پايگاه بروجردي بود و من در طول آن ترم فعاليت در بسيج نداشتم. ترم دوم وقتي وارد شديم قضاياي قرارداد سعد آباد و هسته اي بود من هم تابستان ۸۲ با دكتر عباسي آشنا شده بودم لذا فرزاديان از من خواست تا شخصا از او براي سخنراني دعوت كنم هرچند ۴ روز قبل از مراسم بود و دكتر عباسي قبول نكرد؛ آنزمان يك بيانيه كوبنده هم نوشته بودم كه به علت تعلل زياد فرزاديان بي ثمر شد و منتشر نشد.
آن زمان هنوز هويت را به دست نگرفته بوديم و به مهدي حامدي كه از بهترين دوستانم هست و همكلاسي بوديم و آنزمان هم اتاقي بوديم و وي كار اجرايي «طنين» را مي كرد كمك مي كردم يادم هست آنزمان يكي مطلبي در طنين نوشتم كه بعد از دستگيري صدام بود با نام « صدام در صددام». جالب است بدانيد كه آقاي رحمدل كه بعدها مسئول حوزه شد و تا الان هم هست و الان در امور خوابگاهها فعال است آنزمان مدير مسئول طنين بود.
بعد از مدتي مسئول حوزه كه اكبري نامي بود از حوزه رفت و «غلامحسين روزي طلب» جاي او را گرفت او را زياد نمي شناختم اما در ميان ترم در كار دانشجويي كه كمك كار خوابگاهها شديم آرام آرام شناختمش بعد فرزاديان هم به بهانه ارشد استعفا داد و روزي طلب، حامدي را مسئول پايگاه كرد.
از اولين كارهايي كه در دوران جديد كرديم گرفتن امضا از دانشجويان دو خوابگاه براي دفن شهداي گمنام در دانشگاه بود امضاهاي زيادي جمع شد اما بعدها فهميديم خيلي از بزرگان مخالف بوده اند و يا لا اقل مي خواستند آن تا تكميل شدن مسجد عقب بيافتد كه هنوز كه هنوز است كار مسجد تمام نشده است و حتي طرح من كه سال ۸۵ براي نام گذاري بلوكهاي آموزشي به نام شهدا دادم تا الان به جايي نرسيده است.
يكي ديگر از كارهايي كه كرديم اردوي جنوب ۸۲ بود اردويي كه ۲-۳ روز قبل از حركت جور شد و من آنجا با غلام بيشتر آشنا شدم و بالاخره يك گروه هشتاد و يكي مِن جمله محمد پورركني، هادي قره داغي، مهدي حامدي، سيد ابراهيم پيشكار و من با غلام اساسي شروع به كار كرديم.
![]()
بعد از عيد ۸۳ دو كار مهم در بسيج انجام داديم كه البته من كمترين سهم را داشتم اينرا نه از سر تعارف كه از واقعيت مي گويم؛ من تداركاتچي بودم كه البته به آن افتخار مي كنم؛ كار اول كار پر بركت يادواره حديث شمع در مورد شهيد چمران بود كه يك روز و نيم فقط مراسم بود و مهندس مهدي چمران رييس فعلي شوراي شهر تهران، آيت ا... ماندگاري و آهنگران از مهمترين سخنرانان مراسم بودند.
يكي از مسايل مهمي كه به واسطه يادواره شهيد چمران يادم هست سنگ اندازي هاي آقاي قاضي بود از جمله اين كه با اينكه يادواره در شوراي فرهنگي تصويب شده بود اما كمتر از نصف هزينه ها را آقاي قاضي داد و غلام و ديگران از جاهاي ديگر پول آوردند و يادواره را برگزار كردند يك نكته اي كه غلام يك روز آمد و گفت و جگر ما را سوزاند هنوز يادم هست كه اين بود: او مي گفت در جلسه اي خدمت حاج آقا قاضي بوديم و در مورد يادواره صحبت مي كرديم در همين حين حاج آقا در آمد و گفت ايشان(شهيد چمران) عضو نهضت آزادي بوده برويد يك شهيد ديگر را برايش يادواره بگيريد. ( البته راست يا دروغش با غلام روزي طلب هرچند من از غلام دروغ نشنيدم)[این یک نقل قول است و من از این نقل قول سلب مسئولیت می نمایم]
يكي ديگر از كارهايي كه بلافاصله بعد از يادواره كرديم تشييع يك شهيد گمنام از ميدان بلوار تا ورودي دانشگاه بود كه از آن زمان تا حالا كسي آنرا انجام نداده و آن هم ناگهاني بود و غلام آمد و گفت كه شهيد گمنامي هست كه به ما اجازه داده اند تشييعش كنيم بلوار بايد آماده شود و آنقدر آن شب كار طول كشيد كه آن شب نيمه ارديبهشت را در همان بلوار خوابيديم
سال ۸۲-۸۳ تمام شد و من تابستان همان سال با مهدي حامدي، محمد پورركني، و هادي قره داغي در طرح ولايت مقدماتي در شاهين شهر اصفهان شركت كردم و در آخر دوره با آقاي خامنه اي(مدظله) ديدار كرديم.
![]()
![]()
خبر آمد
« و کتبنا فی الزبورِ من بعد الذکر ان الارض یرِثُها عبادی الصالحون»
ماه به نیمه رسیده است.
قرص ماه کامل می شود و خانه ی زکی آل محمد(ص) را روشن کرده است.
از آسمان محمد (ص) و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) در کنار شمعون و عیسی و یحیی و مریم (علیهم السلام) نظاره گرند
و خضر و دانیال و حلیمه نیز از زمین نگرانند.
مسیح آل محمد(ص) بدنیا می آید.
و خبر می آید.
« و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارِثین»
و
خبر آمد خبری در راه است خوش دل آن کس که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
....... اما سال ۸۳-۸۴ تمام شد و آغاز سال ۸۴-۸۵ با ورود «دکتر دانش شهرکی» همراه بود من از قبل با او کلاس داشتم و او را می شناختم. و در ۱۶ آذر همه او را شناختند؛ او در ۱۶ آذر آن سال و مراسمات دیگر از جمله مراسمی موسوم به «نشست صمیمانه با مسئولین» بارها می گفت که دانشگاه آماده است تا کلید انجمن را به خواهان آن بدهد ولی کسی نیست؛ حتی آقای قاضی در مصاحبه با نشریه «سیاق» متعلق به کانون ادبی گفته بود که دکتر دانش شهرکی را مامور بازگشایی انجمن اسلامی کرده است؛ اما ما و خیلی ها بارها گفته بودند که خواهان انجمن اسلامی هستند و دانشگاه نمی گذارد و ثانیا از نظر قانونی انجمن در تعلیق است و به نوعی پا در هوا است و باید تکلیف آن روشن شود.
علی ای حال بعد از نشست صمیمانه ۲ و در اواخر سال ۸۴-۸۵، ما یعنی ۵ نفری درخواست تاسیس انجمن اسلامی را ارائه دادیم؛ ما ۵ نفر یعنی من، مهدی دیندار، محمد پوررکنی، حامد نیکونهاد(که امسال نفر دوم کنکور ارشد حقوق کشور شد) و محمد سعیدی.
قبل از ادامه باید بگویم که هیئت نظارت بر تشکلها ۳ نفر عضو دارد که رئیس دانشگاه(قاضی)، رئیس نهاد(راغبی) و نماینده وزیر در دانشگاه در آن عضوند. تا قبل از احمدی نژاد نماینده وزیر رئیس پردیس قم بود و چون آبش با حاج آقا قاضی از نظر سیاسی در یک جوب نمی رفت از او دعوت نکردند تا استعفا داد و جلسات هیئت دو نفره تشکیل می شده است و بعد از تعطیلی انجمن اسلامی دبیرخانه آن را هم تعطیل کردند بعد از آمدن احمدی نژاد نماینده وزیر «دکتر بابازاده» از اساتید برجسته گروه فیزیک شد و او خیلی از کار ما استقبال کرد.
مدتی طول کشید تا دبیرخانه تشکیل شود و ما نامه را به او دادیم بعد ازمدتی مسئول دبیرخانه رفت و همه چیز را هم برد و ما دوباره نامه را به مسئول جدید که «آقای مشهدی» است دادیم و از حدود تیر ۸۵ تا پایان سال ۸۵ که من کم و بیش پیگیری می کردم حتی جلسه ای برای بررسی درخواست برگزار نشد فقط یک دوره کوتاه مشهدی محکم دنبال جلسه بود که همه آقایان یعنی «آقای راغبی» و دکتر بابازاده عدم هماهمنگی زمان داشتند و به نتیجه نرسید. اما کلا دانشگاه در این مساله زیاد جدی نبود و من بارها خدمت دکتر دانش شهرکی از تعلل دانشگاه شکایت کردم و او اعتراف کرد که اشتباه کرده و این دانشجویان بودند که آماده اند و دانشگاه نمی گذارد او حتی بارها از اینکه آقای قاضی به او ماموریت بازگشایی انجمن را داده اما دست او را باز نگذاشته گله مند بود و می گفت نهایت کاری که می توانم بکنم یادآوری و تذکر است.
![]()
حتی من یکبار به پیشنهاد دکتر دانش شهرکی پیش آقای قاضی رفتم و در مورد انجمن اسلامی صحبت کردم و او با این مضمون گفت که حالا که انجمنهای اسلامی را دارند می بندند شما به این فکر افتاده اید بی خیال شوید و بعد از اصرار ما گفت باشد بررسی می کنیم. حالا کی ؟؟؟؟؟
علی ای حال یکسال و نیم است از درخواست ما گذشته است و حتی جلسه برگزار نکرده اندکه بگویند نه! ؛ البته خب از ۵ نفر امضا کننده درخواست الان ۴ نفر فارغ التحصیل شده اند یعنی من و دیندار و پوررکنی در پایان ترم یک ۸۵-۸۶ و نیکونهاد در پایان ترم دو ۸۵-۸۶ فارغ التحصیل شد و فقط سعیدی می ماند.
به هر حال برای بازگشت انجمن که باعث ایجاد دو قطب در دانشگاه و خروج دانشگاه از رخوت می شود دو مساله مهم است
۱. آزادی فعالیت سیاسی بخصوص در نشریات و فراخی زمینه و کوتاهی ترتیب انتشار آنها که باعث آگاهی دانشجویان و آمادگی آنها برای دوران تاسیس و بعد از تاسیس انجمن می شود
۲. و خواست آقای قاضی و فشار بر او از طرف دانشجویان، دانشگاه و وزارتخانه و نهاد رهبری و هر ارگان با نفوذ دیگر
....... خلاصه اواخر ترم مهر ۸۲-۸۳ و اوایل ترم بهمن آن سال مشکلات انجمن شروع شد؛ ۲ بار فراخوان و دعوتنامه برای شورای عمومی زدند اما برسمیت نرسید زیرا از ۸۰۰ عضو انجمن اکثرا به همان شیوه ای که گفتم عضو شده بودند و تمایلی به عضویت واقعی نداشتند. لذا تقریبا در جلسه سوم بود که با حدود یک پنجم جلسه را برگزار کردند و البته من فقط اسما درآن جلسه شرکت کردم (یعنی رفتم داخل اسمم را نوشتم و آمدم بیرون) و درآن جلسه اساسنامه را عوض کردند و بسیاری را از انجمن اخراج کردند، بعد از مدتی نیروهای طیف علامه به آنها حمله کردند و در این میان آقای قاضی با کارشکنی در تایید اساسنامه جدید و .... از خدا خواسته دستور به تعلیق انجمن صادر کرد. در این میان وی دنبال بدست آوردن بعضی پوئن ها مثل تفکیک جنسیتی انجمن که تا آن زمان نبود و .... بود که بچه ها مقاومت کرده بودند؛ علی ای حال انجمن آخرین کاری که کرد در مورد انتخابات مجلس هفتم بود و بس و تعلیق شد و قفل درب اتاق انجمن را هم عوض کردند
تلاشها برای بازگشایی از اول سال ۸۳ تا آذر آن سال ادامه یافت اما بی ثمر ماند در همین بین انجمن که باید در اواخر سال ۸۲-۸۳ انتخابات برگزار کند همچنان در اختیار خادم الخمسه و آذرنیا بود
آخرین عاملی که به تعلیق انجمن تا کنون منجر شد و به نوعی تعطیل شد ویژه نامه نسل نو در ۱۶ آذر ۱۳۸۳ بود که خادم الخمسه با یک مصاحبه و بیانیه آنرا تنظیم کرده بود
در بالای صفحه اول ویژه نامه مذکور عکسی از آقای خامنه ای (مدظله) بود که صحبتی از قول ایشان درج شده بود که:« خدا لعنت کند آن دستهایی که تلاش کرده اند و می کنند که قشر جوان ما و دانشگاه ما را غیر سیاسی کنند ( ۱۲/۸/۷۲)» و نقل قولی از آقای قاضی در کنار آن بود که:« من از اول با تاسیس انجمن اسلامی مخالف بودم»
![]()
و این باعث شد که آقای قاضی به این بهانه که سخن کذب از طرف او درج شده نسل نو را که کمیته ناظر وقت علیرغم تعلیق صاحب امتیاز، به آن اجازه ادامه فعالیت داده بود بست و به خادم الخمسه حکم یک ترم تعلیق داد هر چند که خادم می گفت کلام آقای قاضی را در جلسه هیئت نظارت شنیده است. به هر حال انجمن اسلامی بسته شد.
جالب این بود که در آستانه انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ که دانشگاهها غوغا بود، آقای قاضی با یک کار حساب شده از ۶ ماه قبل بسیج را فلج و انجمن را تعطیل کرده بود که ما مفصلا در سرمقاله شماره ۴ هویت به آن پرداختیم.
علی ای حال بعد از این انجمن بازیچه سیاست بازی عده ای قرار گرفت از یک طرف افرادی چون «ابوالفضل افشاری» مدیر مسئول نشریه «بینش» تلاش داشتند تا با جمع کردن نیرو از قاضی بخواهند تا انجمن را به آنها بدهد و از طرف دیگر کسانی مثل «فرزادیان» آنرا وجه المصالحه قرار دادند که حتی در دوران انتخابات شورای صنفی ترم دوم ۱۳۸۳-۸۴ شایعه جدی ای مطرح شده بود که فرزادیان به یکی از کاندیداهای معروف قول داده در صورت کناره گیری از انتخابات، انجمن اسلامی را در اختیار او قرار خواهد داد.! ..........
قبل ازاینکه خاطراتم را در مورد انجمن بیان کنم بهتر است تاریخچه دو ساله آن قبل از ورود من به دانشگاه را برایتان بیان کنم.
در سال ۸۰ دو گروه از دانشجویان که یکی شان متعلق به طیف علامه و دیگری متعلق به طیف شیراز بود در خواست های جداگانه ای به دانشگاه دادند تا این تشکل تاسیس شود اما دانشگاه با دو انجمن اسلامی که در تمام دانشگاهها، آن زمان رایج بود مخالفت نمود و آن دو گروه با هم متحد شدند و یک درخواست ارائه کردند و بالاخره با تمام کارشکنی در سال ۱۳۸۰ تشکیل شد؛ در اولین سال انجمن اسلامی دانشگاه در اختیار اکثریت طیف علامه قرار گرفت و نخستین دبیر آن مسعود رهبری بود که بعدها جزو متمهمان پرونده موسوم به وبلاگ نویسان بود و ترم اول ما ترم آخر او بود. سال بعد یعنی سال 81-82 با اقدام نیرو های مذهبی متعلق به طیف شیراز و هیئت مانند حاج روح ا.. ابوالفضلی، سید مصطفی خاتمی، حاجوی و خانم رامادان انجمن با حالت نسبی در اختیار طیف شیراز قرار گرفت و سید مصطفی خاتمی دبیر انجمن شد.
اما خاطرات من:
هنگامی که من وارد دانشگاه شدم در انتهای راهرویی که به کتابخانه منتهی می شد نوارخانه ای بود که آنزمان نمی دانستم متعلق به انجمن است و من بخاطر اینکه نوارخانه دارای نوارهای خوب سخنرانی و موسیقی بود خواهان عضویت در آن شدم
آنزمان فرمی به من دادند و من آنرا پر کردم که بعدها معلوم شد فرم عضویت در انجمن اسلامی است و به این شیوه من عضو انجمن اسلامی شدم این شیوه همان شیوه ای بود که حدودا یکسال بعد باعث مشکلات عدیده ای برای انجمن شد و به نوعی جرقه تعطیلی آن را زد
ترم دوم ۸۱-۸۲ ، کار زیادی با انجمن نداشتم البته نشریه انجمن به نام « نسل نو » را مطالعه می کردم بخصوص خرداد ۸۲ که دوباره اوضاع دانشگاهها مثل سال ۷۸ به هم ریخته بود
اواخر آن ترم بود که اساسا متوجه شدم فرمی که برای نوارخانه پرکرده ام فرم عضویت بوده است آن هم موقع انتخابات شورای مرکزی بود که دعوتنامه شرکت در انتخابات به دستم رسید وقتی نامه را گرفتم نمی خواستم در انتخابات شرکت کنم اما یکی از کاندیداها را می شناختم، او هم عضو بسیج بود و هم میاندار هیئت و او کسی نبود جز « مالک آذرنیا» و من تنها به او رای دادم و کس دیگری را نمی شناختم
سال ۸۲-۸۳ اوج بحران برای انجمن اسلامی بود. اوایل سال که همزمان با تحرکات دانشجویی نسبت به بیانیه سعد آباد و قضایای هسته ای بود با فعالیت خوب انجمن همراه بود بخصوص اینکه آنها «دکتر طه هاشمی» را برای سخنرانی به دانشگاه آوردند و در همین سال من با مالک آذرنیا که از اتفاق با «رضا رامک» از دوستانم هم اتاق شده بود بیشتر آشنا شدم او هم من را برای کلاسهای سیاسی انجمن دعوت می کرد و من نیز بعضا می رفتم اوج همکاری من با انجمن درآن سال ارائه نقد یکی از مقالات نسل نو در همان نشریه با عنوان « جامعه مدنی یا مدینه النبی» بود. در همین حین از طریقی دیگر با دیگر بچه های انجمن از جمله «خادم الخمسه» دبیر دوره سوم، « مهدی دیندار» و « قاسم کریمی» آشنا شدم و آن هم جلسات تحلیل سیاسی بود که « محمد پوررکنی» از بچه های بسیج برای ما ترتیب می داد و «حجت الاسلام غفاری» درآن صحبت می کرد و تا این اواخر یعنی قبل از انتخابات ریاست جمهوری ادامه یافت....
من که دیگر نه دانشجوی آنجایم و نه تعلقی به آنجا ندارم شعاری که همیشه می دادم و بالای گزارشم به دانشجویان در مورد عملکردم در کمیته ناظر نوشته بودم را نیز به یاد نبرده ام که:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پزیرد آزاد است
اما واقعا چرا ؟
علت آن بسیار است اولین آن این است که نشان دهم ما مجموعه فعالین دانشجویی که می توانم به ضرس قاطع بگویم با همه طیف و همه نوع از آنها رابطه داشته ام چه مشکلاتی در دانشگاه قم داشتیم
دومین دلیل آن این است که در دوران ما تجربیات فعالین به نسل بعد انتقال پیدا نمی کرد و امروز نیز ما هم نتوانسته ایم این کار را بکنیم و من به دنبال آنم تا این کار را در حد وسعم انجام دهم. هر چند که همچنان با نیرو هایی که جای من را در کانون پیام زیتون و نشریه هویت گرفته اند در ارتباطم.
سوم اینکه یادی کنم از کارها و استعداد ها و امکاناتی که دانشگاه یک زمان داشت و امروز به مرور زمان و با آمدن نسل جدید دارد فراموش می شود مانند روز های درخشان بسیج و روزهایی که دانشگاه دارای انجمن بود
اما نمی توانم وارد جزییات شوم و قصد این کار را هم ندارم اما خاطراتم را در مورد هر ارگان دانشگاه مجزا بیان خواهم کرد
الان دارم خاطراتم را تایپ می کنم و فردا اولین بخش آن را ارائه خواهم کرد. برای بیان تاریخ وقایع از سال هجری یا سال تحصیلی همراه با ترم آن یعنی مهر یا بهمن استفاده خواهم کرد شایان ذکر است که من در ترم بهمن سال ۱۳۸۱-۸۲ وارد دانشگاه شدم و در پایان ترم اول (مهر ) ۱۳۸۵-۸۶ از آن فارغ التحصیل شدم